خرید بک لینک
ظهر اومدم خونه تو راه حس کردم گردنم درد میکنه بعد از ناهار دیدم نه واقعا گردنم خیلی درد میکنه گفتم بخوابم خوب شم چشمامو باز کردم دیدم بازم درد دارم دوباره خوابیدم و این خوابیدن 2ساعتی طول کشید...بیدار شدم یه لیوان چای خوردم فایده نداشت انرژی زا فایده نداشت پماد سالیسیلات فایده نداشت البته تو این فاصله همش سرم پایین بود برای درس خوندن و این هم تشدیدش میکرد بالاخره بروفن خوردم حتی با اونم دردم یه کوچولو بهتر شده اما کاملا رفع نشده :/

برچسب: نویسنده: باربد افشاری تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 1:14

زمان...گاهی اتفاقاتی ک پشت سر هم اتفاق میفتن میتونه ب فاصله چند ساعت باشه چند روز باشه چند هفته و بعضا چند سال...و هرچقدر زمان کوتاه تری طول بکشه هضمش سخت تر میشه...ب همون اندازه هم پشت سر گذاشتن اون بحران راحته اما وقتی سال ها درگیر باشی انقدر روحت زخمی میشه ک بعد از پشت سر گذاشتن اون اتفاقا هنوز دلت آشوبه...هنوز نمیتونی خوشحال باشی...شاید نمیتونی باور کنی ک تموم شده...من الان وسط یه اتفاقم...ک سال ها طول کشیده و میدونم ک سال ها ادامه داره...حتی شاید خوشبینانه باشه ک فک کنم وسط ماجرام...شاید اول ماجرا باشم...

برچسب: نویسنده: باربد افشاری تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 1:13

صفحه بندی